|
یه دختر کوری تو این دنیا ی نامرد زندگی می کرد این دختره یه دوست پسری داشت که عاشق اون بود دختره همیشه می گفت: اگه من چشمامو داشتم همیشه با اون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختره چشماشو بده وقتی که دختر بینا شد دید که دوست پسرش کوره ! بهش گفت: من دیگه تو رو نمی خوام برو ! پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشمای من باش !!! + نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 17:6 توسط ناصر |
من به زیبایی باران ایمان دارم به طراوت دانه هایش و لحظه های زیبای رنگین کمانش با صدای قطره هایش به خواب می روم و تا بی نهایت به اوج می رسم و تنها لمس دانه هایش یاد آور بهترین هایم شد و تماشای شکوهش + نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387 18:30 توسط ناصر |
آن زمان که پرستوهای محبت از سرزمین دل انسان ها پرکشیدند و به راه های دور کوچ کردند . دیگر گل های مهربانی در دل کسی جوانه نمی زند و هیچ نغمه ی بهاری به گوش نمی رسد . هر چه جا پای عشق است با برف های بی اعتنایی پوشیده شده است . + نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387 15:22 توسط ناصر |
آفتاب را به تو هدیه نمی دهم تا خرده خرده بشکنی اش و از آن هزاران ستاره بسازی ماه را به تو هدیه نمی دهم تا به خاطر کوه نور دریای مروارید را انکار نکنی ستاره را به تو نمی دهم تا بگویی خوشا شب های بی مهتاب آسمان را به تو هدیه می دهم تا ندانی که چه باید کرد + نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387 15:17 توسط ناصر |
دلم به یاد مدینه بهانه می گیرد سراغ باغ گلی را شبانه می گیرد چه حکمت است که چو نام فاطمه آید برای گریه دل من بهانه می گیرد خمینی ای امام خوبی ها تو آنقدر خوب بودی که نه تنها دنیا آمدنت مقارن با ولادت فاطمه گشت . اکنون در این زمان نیز وفات تو مقارن گشته با شهادت بانوی مهربانی ها . وفات خوبی ها و شهادت مهربانی ها تسلیت باد
+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 11:9 توسط ناصر |
پنجره را به پهنای جهان می گشایم جاده تهی ست درخت گرانبار شب است. ساقه نمی لرزد آب از رفتن خسته است: تو نیستی نوسان نیست تو نیستی و تپیدن گردابیست. تونیستی و غریو رود ها گویا نیست و دره ها ناخواناست می آیی : شب از چهره ها برمی خیزد راز از هستی می پرد می روی :چمن تاریک می شود جوشش چشمه می شکند. + نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387 17:5 توسط ناصر |
می توان رفت در آن ستاره های چشم او می توان نیست شد و هیچ ندید جز دو نقطه سیاه! می توان خود را دید لحظه های غریب را حس کرد و در آن مرز غریبانه چه شیرین جان داد . از غم عشق چه می باید کرد ؟ من نمی دانم هیچ تو بگو تشنه ام تشنه ترین تشنه ها از عطشی می سوزم تو بگو من نمی دانم هیچ از غم عشق چه باید کرد ؟ + نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387 13:17 توسط ناصر |
تنها هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیری ست که مرده ام چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سرد تر می یابم از پیشانی خاطره ی تو ای یار ! ای شاخه ی جدا مانده ی من ! + نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387 15:13 توسط ناصر |
شاید تعجب کنید که چرا من شعر ننوشتم
اما تعجب شما باید از پست این وبلاگ باشه ازتون می خواهم برید سری به وبلاگ بهترین دوست من بزنید تا ببینید تو ایران ما که از خبراش بی خبریم چی گذشته .خواهش می کنم به وبلگ حامد به نام دیار من سری بزنید تا بفهمید چه خبره و نظر چه برای اون چه برای من یادتون نره : http://www.dyarehman.blogfa.com/ + نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 10:39 توسط ناصر |
چشمان تو شبچراغ سیاه من بود مرثیه ی دردناک من بود مرثیه ی دردناک و وحشت تدفین زنده بگوری که منم من ... + نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 9:52 توسط ناصر |
|
| ||||||